|
شب یلدا عاشقانه حفظ حرمت می کنم ××× با قلم آهسته صحبت می کنم
| ||
|
صبر"دروغ"بزرگی است...
سالهاست که با"غوره ها" كلنجار میروم "حلوا"نمیشوند. [ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:14 ] [ یلدا ]
صدای پای تو که می روی ...
صدای پای مرگ که می آید ... [ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 21:53 ] [ یلدا ]
باید مرد در این مصیبت . آفرینش همه چیز طفیلی آفرینش پنج تن است که محور آن پنج تن زهراست . اگر به خاطر این پنج تن نبود آفرینش به تکوینش نمی ارزید . این پنج تن عبارتند از فاطمه و پدر او . فاطمه و شوی او . فاطمه و پسران او . ای علی ولله که این دختر سالار زنان بهشت است . دستهای منزلت مریم کبری به پای او نمی رسد . فاطمه هرچه بگوید کلام من است . کلام وحی است . کلام جبرئیل است . علی جان رضای من و خدا و ملائک در گروی رضای فاطمه است . وای بر کسی که به دخترم فاطمه ستم کند . وای بر کسی که حرمت او را بشکند . وای بر کسی که حق او را ضایع کند . پدرت فدای تو فاطمه جان . اشک بود که بی وقفه می آمد و آبمان می کرد . علی ، عمود استوار حیاتمان بر پا ایستاد و در عین حال که خود در طوفان این حادثه می لرزید ، دعا کرد . - خدا اجرتان را در مصیبت فقدان پیامبرتان زیاده گرداند . خدای متعال رسول گرامی اش را با خود برد . فغان همه مان به آسمان بلند شد . تو دائم می گفتی : - یا ابتاه ! یا ابتاه ! و ما فریاد می زدیم : - یا جداه ! یا جداه ! و پدر که اسوه ی صبوری بود ، اشک می ریخت و زمزمه می کرد : - یا رسول الله ! یا خیر خلق الله ! مادر تو می دانستی چه خورشیدی رفته و چه ظلمتی در راه است ، فقط گریه می کردی و ما ... فغان و شیون می کردیم . در خانه پیکر مبارک برترین خلق جهان بر روی زمین بود و در بیرون خانه های و هوی جنگ قدرت بر آسمان . و معلوم نبود آنچه بیشتر جگر تو را می سوزاند حادثه ی درون خانه بود یا حوادث بیرون خانه ، یا هر دو . هرچه بود حق با تو بود در گریستن . ولی من نمی دانم اکنون در کدام مصیبت گریه کنم . در مصیبت غربت اسلام ؟ مظلومیت پدر ؟ رحلت پیامبر ؟ یا شهادت تو ؟ ... غم به جراحت می ماند . یکباره می آید . اما رفتنش ، التیام یافتنش و خوب شدنش با خداست و در این میانه ، نمک روی زخم و استخوان لای زخم و زخم بر زخم ، حکایتی دیگر است . حکایتی که نه می شود گفت و نه می توان نهفت . حکایت آتشی که می سوزاند و خاکستر می کند . اما دود ندارد یا نباید داشته باشد . مرگ پیامبر برای تو تنها مرگ یک پدر نبود . حتی مرگ یک پیامبر نبود . مرگ پیام بود . مرگ شمع نبود . مرگ روشنی بود . آنکه گفت " حسبنا کتاب الله " کتاب خدا را نمی شناخت . نمی دانست که یکی از دو ثقل به تنهایی ، آفرینش را واژگون می کند . نمی فهمید که با یک بال نمی توان که یک بال ، وبال گردن می شود و امکان راه رفتن بطئی را هم از انسان سلب می کند . و نه او که مردم هم نفهمیدند که کتاب بدون امام ، کتاب نیست . کاغذ و نوشته ای است بی روح و جان و نفهمیدند که قبله بدون امام قبله نیست و کعبه بدون امام سنگ و خاک است و قرآن بدون امام ، خانه ی بی صاحبخانه است . تو در مرگ رسول ، هدم رساله را می دیدی و در مرگ پیامبر ، نابودی پیام را . و حق با تو بود . آنجا که تو ایستاده بودی ، همه چیز پیدا بود . تو از حوادث گذشته و آینده خبر می دادی . انگار که همه را پیش چشم داری ... هماندم که پیامبر سر بر بالش ارتحال گذاشت ، همه فتنه های آتی از پیش چشم تو گذشت که تو آنچنان ضجه زدی و نوای وامحمداه را روانه آسمان کردی .
دستهای پدر هنوز در آب غسل پیامبر بود که دستهای فتنه در سقیفه بنی ساعده به هم گره خورد و گره در کار اسلام محمدی افکند . دین در کنار پیامبر ماند و دنیا در سقیفه بنی ساعده متجلی شد . پدر هنوز در کار تغسیل و تدفین پیامبر بود که از بیرون در صدای الله اکبر آمد . پدر مبهوت از عباس پرسید : - عمو معنی این تکبیر چیست ؟ عباس گفت : - یعنی آنچه نباید بشود ، شده است . آنچه پدر کرد ، غفلت و غیبت نبود . عین حضور بود . در آن لحظه هر که پیش پیامبر نبود ، غایب بود . غیبت و حضور نسبی است . وقتی که دین خدا بر زمین مانده است ، با دین و در کنار دین بودن حضور است . هرکه نباشد ، دچار وسوسه و دسیسه می شود . کسی که با چراغ و در کنار چراغ است که راه را گم نمی کند . ماه باید در آسمان باشد و از خورشید نور بگیرد . به خاطر کرم شب تابی که نباید خود را به زمین برساند . همهمه از بیرون در شدت گرفت و در آنچنان کوفته شد که ستون های خانه پیامبر لرزید . - بیرون بیایید . بیرون بیایید . وگرنه همه تان را آتش می زنیم . صدا ، صدای عمر بود . تو با یک دنیا غم از جا بلند شدی و به پشت در رفتی . اما در را نگشودی . - تو را با ما چه کار ؟ بگذار عزاداریمان را بکنیم . باز هم فریاد عمر بود : - علی ، عباس و بنی هاشم ، همه باید به مسجد بیایند و با خلیفه پیامبر بیعت کنند . - کدام خلیفه ؟ امام و خلیفه مسلمین که اینجا بالای سر پیامبر است . - مسلمین با ابوبکر بیعت کرده اند . در را باز کن وگرنه آتش می زنم ... یک نفر به عمر گفت : - اینکه پشت در ایستاده ، دختر پیغمبر است . هیچ می فهمی چه می کنی ؟ خانه ی رسول الله ... عمر دوباره نعره کشید : - این خانه را با هرکه در آن است ، آتش می زنم . بزودی هیزم فراهم شد و آتش از سر و روی خانه بالا رفت . تو همچنان پشت در ایستاده بودی و تصور می کردی به کسی که گوشهایش را گرفته می توان گفت که هدایت چیست ؟ خیر کجاست و رسالت چگونه است ؟ در خانه تنی چند از اصحاب الله هم بودند . اما هیچ کس به اندازه ی تو شایسته ی دفاع از حریم پیامبر نبود . تو حلقه میان نبوت و ولایت بودی . برترین واسطه و بهترین پیوند میان رسالت و وصایت . محال بود کسی نداند آنکه پشت در ایستاده ، پاره ی تن رسول الله است . هنوز زود بود برای فراموش شدن این حدیث پیامبر که " فاطمه پاره ی تن من است ، هرکه او را بیازارد مرا آزرده است و هرکه مرا بیازارد خدا را . " وقتی آتش از در خانه ی خدا بالا رفت ، عمر ، آتش بیار معرکه ی ابوبکر ، آنچنان به در حریم نبوت لگد زد که فریاد تو از میان در و دیوار به آسمان رفت . من حسینم . مادر نگو که مصیبتی چون مصیبت تو نیست . قصه ی مصیبت من اگرچه در عاشورا به اوج می رسد اما از اینجا آغاز می شود . آن خطی که در عاشورا مقابل من قرار می گیرد ، آغاز انشعابش از اینجاست . من زینبم مادر مادر مرا از عاشورا مترسان . مرا به کربلا دلداری مده . عاشورا اینجاست ! کربلا اینجاست ! اگر کسی جرات کرد در تب و تاب مرگ پیامبر ، خانه ی دخترش را آتش بزند ، فرزندان او جرات می کنند ، خیمه های ذرای پیغمبر را آتش بزنند . من بچه نیستم مادر ! شمشیرهایی که در کربلا به روی برادرم کشیده می شود ، ساخته ی کارگاه سقیفه است . نطفه ی اردوگاه ابن سعد در مشیمه ی سقیفه منعقد می شود . اگر علی اینجا تنها نماند که حسین در کربلا تنها نمی ماند . حسین در کربلا می خواهد با آیه و دلیل اثبات کند که فرزند پیامبر است . پیامبری که تو در خانه ی او مورد تعدی قرار گرفتی . تعدی به حریم فرزند پیامبر سنگین تر است یا نوه ی پیامبر ؟ مادر ! در کربلا هیچ زنی میان در و دیوار قرار نمی گیرد . خودت گفته ای . ما حداکثر تازیانه می خوریم . اما میخ آهنین بدنهایمان را سوراخ نمی کند . مادر ! وقتی تو را از پشت در بیرون کشیدند ، من میخ های خونین را دیدم . نگو گریه نکن مادر ! باید مرد در این مصیبت ، باید هزار بار جان داد و خاکستر شد . ما سخت جانی کرده ایم که تا امروز زنده مانده ایم . نگو که روزی سخت تر از عاشورا نیست . در عاشورا کودک شش ماهه به شهادت می رسد . اما تو کودک نیامده ات – محسن ات – به شهادت رسید . من دیدم که خودت را در آغوش فضه انداختی و شنیدم که به او گفتی : - مرا بگیر فضه . که محسن ام را کشتند . پیش از این اگر کسی صدایش را در خانه ی پیامبر بالا می برد ، وحی نازل می شد که " پایین بیاورید صدایتان را " هنوز آب تغسیل پیامبر خشک نشده بود که خانه اش را آتش زدند. آن آتش که عصر عاشورا به خیمه ها می گیرد ، مبدأش اینجاست مادر . دختر اگر درد مادرش را نفهمد که دختر نیست . من کربلا را میان در و دیوار دیدم وقتی که ناله ی تو به آسمان رسید . بعد از این هیچ کربلایی نمی تواند مرا اینقدر بسوزاند . شاید خدا می خواهد مرا برای کربلا تمرین دهد تا کاروان اسرا را سرپرستی کنم . اما این چه تمرینی است که از خود مسابقه مشکل تر است ؟ در کربلا دشمن به روشنی خیمه ی کفر علم می کند . اما این ها با پرچم اسلام آمدند . گفتند از فتنه می هراسیم ، کدام فتنه بدتر از این ؟؟؟؟؟؟ دیگر چه می خواست بشود ؟ کدام انحراف ایجاد نشد ؟ کدام جنایت به وقوع نپیوست ؟ کدام حریم شکسته نشد ؟ کاش کار به همین جا تمام می شد . تو را که تا مرز شهادت سوق دادند ، تو را که از سر راه برداشتند ، تازه به خانه ی تو ریختند . پدر که حال تو را دید ، برق غیرت در چشم های خشمناکش درخشید . خندق وار حمله برد ، عمر را بلند کرد و بر زمین کوبید ، گردن و بینی اش را به خاک مالید و چون شیر غرید : - ای پسر صحاک ! قسم به خدایی که محمد را به پیامبری برانگیخت ، اگر مأمور به صبر و سکوت نبودم ، به تو می فهماندم هتک حرمت پیامبر یعنی چه ؟ و باز خندق وار از روی او بلند شد تا خشم ، عنان حلمش را تصاحب نکند . به خود نیامدند و از رو نرفتند . ریسمان در گردن پدر افکندند تا او را برای بیعت گرفتن به مسجد ببرند . ریسمان در گردن خورشید ......... طناب بر گلوی حق ......... مظلومیت محض ........... تو باز نتوانستی تاب بیاوری مادر . خودت نمی توانستی به روی پا بایستی . اما امامت را هم نمی توانستی در چنگال دشمنان تنها بگذاری خودت را با همه جراحت و نقاهت از جا کندی و به دامن علی آویختی . - من نمی گذارم علی را ببرید ..
نمی دانم تازیانه بود ، غلاف یا دسته ی شمشیر بود ، چه بود ؟ عمر آنقدر بر بازو و پهلوی مجروح تو زد که تو از حال رفتی و دستت رها شد . انگار نه بر بازو و پهلوی تو که بر قلب ما می زد . اما ما به جز گریه چه می توانستیم بکنیم ؟ و پدر هم که خود در بند بود . تو از هوش رفتی و پدر را کشان کشان به مسجد بردند ..... خورشید عهد ببندد که - چند سال- نتابد تا شب بتواند راحت زندگی کند . تو وقتی به هوش آمدی از فضه پرسیدی : - علی کجاست ؟ فضه گفت که او را به مسجد بردند . من نمی دانم تو با کدام توان به مسجد دویدی و وقتی علی را در چنگال دشمنان دیدی و شمشیر را بالای سرش فریاد کشیدی : - ای ابوبکر ! اگر دست از سر پسر عمویم برنداری ، سرم را برهنه می کنم ، گریبان چاک می زنم و همه تان را نفرین می کنم . به خدا نه من از ناقه ی صالح کم ارج ترم . نه کودکانم کم قدر تر . همه وحشت کردند . ای وای اگر تو نفرین می کردی ! ای کاش تو نفرین می کردی ! پدر به سلمان گفت : - برو دختر رسول الله را دریاب . اگر او نفرین کند .... سلمان شتابان به نزد تو آمد و عرض کرد : - ای دختر پیامبر ! خشم نگیرید . نفرین نکنید . خدا پدرتان را برای رحمت مبعوث کرد. تو فریاد زدی : - علی را ، خلیفه ی به حق را دارند می کشند . ... اگرچه موقت دست از سر علی برداشتند و رهایش کردند ، و تو تا پدر را به خانه نیاوردی ، نیامدی . ولی چه آمدنی ، روح و جسمت غرق جراحت بود .. و من نمی دانم کدام توان تو را بر پا نگاه داشته بود ... تو از علی خسته تر .... علی از تو خسته تر .... تو از علی مظلوم تر .... علی از تو مظلوم تر ... هر دو به خانه آمدید . اما چه آمدنی ؟؟؟ چون کشتی شکسته پهلو گرفتی ... قبول کن غم عاشورا هرچه باشد ، به این سنگینی نیست . پدر به هنگام تغسیل روی تو را خواهد دید و بازوی تو را و پهلوی تو را ............. و پدر را از این پس هزار عاشوراست !!!!! .............. فدک از دست رفت ............... ناگهان تصمیم غریبی گرفتید . اعلام کردید که به مسجد می روید و سخنرانی می کنید . آخرین حربه ای که در دست مظلوم می ماند ، اظهار مظلومیت است و افشاگری . باشد تا حجت بر همگان روشن شود . خبر مثل رعد در مدینه پیچید و شهر را لرزاند . - فاطمه به مسجد می آید . - دخت پیامبر می خواهد سخنرانی کند . - احتمالا مسأله غصب خلافت است - و شاید ماجرای غصب فدک
مسجد به طرفه العینی غلغله شد . وقتی شما قدم در مسجد گذاشتید ، نفس در سینه مسجد حبس شد . مدتی فقط سکوت کردید و آنان که گوش شنیدن این سکوت را داشتند ، ضجه زدند . و بعد لب به سخن گشودید : ..... گفتید و گفتید و گفتید .... عجبا این فاطمه است یا فاتح قله های فصاحت ؟ این زهراست یا زه کمان کیاست ؟ این بتول است یا بانی بنای بلاغت ؟ این طاهره است یا طلایه دار کاروان خطابت ؟ این کیست ؟ این همان کوثر جوشان است که خدا به پیامبر عطا کرده است . مسجد انباشته از سنگ بود یا آدم ؟ پس چرا آتش نگرفت ؟ پس چرا نسوخت ؟ پس چرا آب نشد ؟ آن رودی که پیامبر جاری کرده بود از مردم چه زود برکه شد ، چه زود تعفن پذیرفت ، چه زود گندید ! ما زنان نه رو سپید که مو سفید شدیم در مقابل آنهمه مردان نامرد . یک مرد نبود در میان آنهمه جمعیت که برخیزد و بگوید که فاطمه تو راست می گویی . ....
پاها به اندازه ی این پا و آن پا شدن جنبید . اما نه به اندازه ی برخاستن . دستها به قدر از تاسف بر هم نشستن جابجا شد . اما نه به اندازه ی مشت شدن و بر آمدن . برکه ی تعفن گرفته ی غیرت موج برداشت ، اما نه به قصد جاری شدن و سیل گردیدن و بنیان کندن . پناه بر خدا ! اگر برای احشام سخن گفته بودید ، امید فایده بیشتر بود . فریاد نه ! غوغا نه ! خروش نه ! زمزمه ای در مسجد پیچید . چون پچ پچ وهم آلوده و بیم زده ی زنان آن هنگام که دستشان به کاری است و دلشان به راهی ... جرقه های برگرفته از این آتش هولناک کلام ، آن قدر کوچک بود که به آب خدعه ای خاموش شد .........
من فضه ام بانوی من ! ای سرور زنان عالم . آن زمان فکر می کردم که کدام جهنمی می تواند جزای این جسارت ها را قرار بگیرد و اکنون فکر می کنم که جهنم چگونه می تواند جهنم را در خویش بگیرد . آتش چگونه می تواند آتش را بسوزاند !!!؟؟؟ بی جهت نیست که از شوی مظلوم خویش ، علی مرتضی ، خواسته اید شما را با لباس غسل دهد . چرا که یک دفتر مصیبت در بازو و پهلوی شما نهفته ... نه آشکار است و دیدن این نشانه های مصیبت ، تاب و توان از دل علی می رباید و جان علی را می خراشد . من فقط مبهوت طاقت شوی شما ابوالحسن ام که چه می کند در زیر بار این همه مصیبت !!!
من حسنم مادر . اگر تو فاطمه نبودی با آن عظمت دست نیافتنی و من هم حسن نبودم با این فلب رقیق و دل ِ شکستنی ، باز هم سفارش تو مادر- گریه نکردن – عملی نبود . اگر من تنها یک فرزند بودم – هر فرزندی – و تو تنها یک مادر بودی – هر مادری – در حال ارتحال ، باز هم به دل نمی شد گفت که نسوز و به چشم نمی شد گفت که آرام بگیر و اشک مریز . چه رسد به اینکه تو فقط یک مادر نیستی ، تو فاطمه ای ! تو زهرای اطهری ! تو بی واسطه ترین بازمانده ی منزل وحی ای ! تو محب و محبوب خدا و پیامبری .
من ام کلثوم ام مادر مادر نمیر . مردن برای تو زود است و یتیمی برای ما زود تر . ما هنوز کوچکیم . از آب و گل در نیامده ایم . هنوز سرهایمان طاقت گرد یتیمی ندارد . نهال تا وقتی که نهال است احتیاج به گلخانه و باغبان دارد . ما از نهال کوچک تریم و از غنچه ظریف تر . اما نه . نمان برای محافظت از ما . تو خود اکنون نیاز به تیمار داری . بمان برای این که ما تو را بر روی چشم های خود مداوا کنیم . می دانم که خسته ای . می دانم که مصیبت بسیار دیده ای . زجر بسیار کشیده ای . غم بسیار خورده ای . می دانم که به رفتن مشتاق تری تا ماندن و به آنجا دلبسته تری تا اینجا . من با چشم های کودکانه ی خود شاهدم .... می دانم که تو دنبال چشمی برای دیدن و دلی برای فهمیدن گشتی و نیافتی ... تو خورشیدی مادر . بمان . به خفاشان نگاه نکن . تو به خاطر همین چند چشم که آفتاب را می فهمند بمان . خدا بکشد دشمنان تو را مادر . که در طول چند ماه با سوهان خباثت ، رشته ی حیات تو را بریدند . ام کلثوم به فدای چشم هایی که لحظه به لحظه بی فروغ تر می شوند .....
فرشتگان بال در بال پرواز می کردند و فرود می آمدند . آنجنان که آسمان را به تمامی می پوشاندند . حوریه ها صف در صف ایستاده بودند و آمدن مرا انتظار می کشیدند . حرفهای مهم ام مانده علی جان اول اینکه تو پس از من ناگزیری به ازدواج کردن . ازدواج کن و امامه خواهرزاده ام را بگیر که او به فرزندانمان مهربان تر است . دوم اینکه مرا در تابوتی حمل کن که محفوظ تر است . و سوم مرا شبانه غسل بده – از روی پیراهن - بر من شبانه نماز بگذار و مرا شبانه و مخفیانه دفن کن و مدفنم را مخفی بدار . مبادا مردمی که بر من ستم کرده اند بر جنازه و نماز و دفنم حاضر شوند و از مکان دفنم آگاهی یابند .
گریه نکن علی جان . من گریه ام برای توست . تو چرا گریه می کنی . گریه بر تو رواتر است . من آنچه کرده ام برای دفاع از حقوق مغصوب تو بود . من می دانستم که رفتنی ام . پدر مرا مطمئن کرده بود . ولی می دانستم و می دانم که پس از رفتن ام بر تو چه خواهد گذشت و این جگر مرا آتش می زد و مرا به تلاطم وامی داشت . پس تو گریه نکن علی جان . عالم باید برای این همه مظلومیت تو گریه کند . اکنون اول خلاصی من است . ابتدای راحتی من است . اما آغاز مصیبت توست . پس تو گریه مکن و جگر مرا در این گاه رفتن مسوزان . تو و کودکانمان را به خدا می سپارم علی جان . سلام مرا تا قیامت به فرزندان آینده مان برسان . این ها فرشتگان خدایند که از سوی خدا به استقبال آمده اند . این جبرئیل است که به من سلام می کند . - و علیک سلام این میکائیل است که به من سلام می کند . - و علیک سلام و قسم به خدا این عزرائیل است که به من سلام می کند . - و علیک سلام یا قابض الارواح " خدای من ، مولای من به سوی تو می آیم " " سلام بابا ، سلام به وعده های راستین تو ، سلام به لبخند شیرین تو ، سلام به چشم های روشن تو "
چه شبی است امشب خدایا . این بنده تو هیچ گاه این قدر بی تاب نبوده است . این دل و دست و پا هیچ گاه این قدر نلرزیده است . این اشک این قدر مدام نباریده است . چه کند علی با این همه تنهایی . گاهی احساس می کردم فاطمه اصلا دل ندارد . وقتی می دیدم به هیچ چیز دل نمی بندد . با هیچ تعلقی زمین گیر نمی شود . هیچ جاذبه ای او را مشغول نمی کند . .. گاهی احساس می کردم که فاطمه دلی دارد که هیچ مردی ندارد . استوار چون کوه ، با صلابت چون صخره ، تزلزل ناپذیر چون ستون های محکم و نامرئی آسمان . یکه و تنها در مقابل یک حکومت ایستاد و دلش از جا هم تکان نخورد . من مأمور به سکوت بودم و حرفهای دل مرا هم او می زد . گاهی احساس می کردم فاطمه دلی از گلبرگ دارد . نرم تر از حریر ، شفاف تر از بلور . من گاهی از دل او راه به عطوفت تو می بردم .خسته ام خدا ! چقدر خسته ام . چطور من بدن این نازنین را شستشو کنم . آب بریز اسما . کاش آبی بود که آتش این دل سوخته را خاموش می کرد . ای اشک بیا . بیا که این جاست جای گریستن . فرشتگان ضجه می زنند . مویه می کننند . ای وای این تورم بازو از چیست ؟ این همان حکایت جگر سوز تازیانه و بازوست خلایق باید سجده کنند به این همه حلم . به این همه صبوری . فاطمه گفتی بدنت را از روی لباس بشویم ؟ برای بعد از رفتن ات هم باز ملاحظه ی این دل خسته را کردی ؟؟؟ نازنین ! چشم اگر کبودی را نبیند ، دست که التهاب و تورم را لمس می کند . عزیز دل ! کسی که دل دارد بی یاری چشم و دست هم درد را می فهمد . ای خدا ! این غسل نیست . شستشو نیست . مرور مصیبت است . دوره کردن درد است . تداعی محنت است .
ای وای از حکایت محسن ! حکایت فاطمه و آن در و دیوار! حکایت آن میخ های آهنین با بدن نحیف و خسته و بیمار ! حکایت آن آتش با تن تب دار ! حکایت آن دست پلید با این گونه و رخسار ! حکایت آن همه مصیبت با این دل بی قرار ! دل چطور این همه مصیبت را مرور کند ؟ چه صبری داشتی تو ای فاطمه و چه صبری داشتی تو ای خدای فاطمه ! این که جسم است این همه جراحت دارد . اگر قرار به تغسیل دل بود چه می شد ؟؟؟ اسما بیار آن کافور بهشتی را . بیار آن کفن هفت تکه را .... خواستی شبانه دفن ات کنم و مقبره ات را از چشم همگان مخفی بدارم . می خواستی به دشمنانت بگویی دود این آتش ظلمی که شما برافروخته اید نه فقط به چشم شما که به چشم تاریخ می رود و انسانیت تا روز حشر از مزار دردانه ی خدا ، محروم می ماند . چه سند مظلومیت جاودانه ای ! و چه انتقام کریمانه ای !
بچه ها بیایید . حسن جان ! حسین جان ! زینبم ! عزیزم ام کلثوم . بیاید با مادر وداع کنید . سخت است می دانم . خدا در این مصیبت بزرگ به شما صبر عطا کند . آرامتر عزیزان . از گریه گریزی نیست . اما ضجه نزنید . شیون نکنید . مثل من آرام اشک بریزید ... رویش را ؟ سیمای مادر را ؟ باشد ، باز می کنم . هرچند دل من دیگر تاب دیدن آن روی مهتابی را ندارد . وای ! مهتاب چه می کند با این رنگ روی مهتابی ! این قدر صدا نزنید مادر را . او که دیگر توان پاسخ ندارد . نگاهش کنید و آرام اشک بریزید . اما نه ! انگار این دست های اوست که از کفن بیرون می آید و شما را در آغوش می گیرد . این باز هم دل مهربان اوست که پس از مرگ هم نمی تواند ندای شما را بی جواب بگذارد . تا کجاست مقام قرب تو فاطمه جان . زهرای من ، این تازه ابتدای مصیبت ماست . این من که سر تو بر دامان گرفته ام ، پس از تو جز بر بالش غم سر نخواهم گذاشت و جز نخل های کوفه همراز نخواهم یافت . این حسن که سر بر سینه ی تو نهاده است و گریه ی جگر سوزش امان مرا بریده است ، روزی خون دل عمر خویش را به واسطه ی زهر خیانت بر طشت غربت خواهد ریخت . این حسین که ضجه هایش دل ملائکه الله را می لرزاند و بعید نیست که هم الان قالب تهی کند و جان نازک خویش را به جان تو پیوند بزند ، روزی به جای لبیک ، چکاچک شمشیر خواهد شنید و به جای متابعت ، خنجر و نیزه و تیر خواهد دید . این زینب که هم اکنون بر پای تو افتاده است و هر لحظه چون شمع ، کوچک و کوچک تر می شود ، مگر نمی داند که باید پروانه وش به جای چند شمع بسوزد و دم بر نیاورد ؟ تو را به خدای فاطمه برخیز و به ام کلثوم بگو که اگر جان مرا می خواهد ، لحظه ای از گریستن دست بدارد که من نمی دانم غم تو جانسوزتر است یا گریه ی ام کلثوم ؟ ونمی دانم دخترکی که در یک مصیبت فاطمی اینچنین بیتاب است با آن مصیبت های عاشورایی چه می کند ؟ شما را به خدا بس کنید بچه ها ! بر خیزید ! این جبرئیل است که پیام آورده ، برخیزید ! جبرئیل می گوید روح این بچه ها مفارقت می کند از جسم . بردارشان . جبرئیل می گوید : عرش به لرزه در آمده ، بردارشان ، شیون ملائک آسمان را برداشته ، بردارشان ، تاب و تحمل خدا هم .... علی جان بردارشان ..... برخیزید بچه ها ! چه شبی است امشب خدایا . لا حول و لا قوه الا بالله .
پیشکشی به دردانه ی خداوند ، زهرای اطهر ....
[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 11:27 ] [ یلدا ]
شازده کوچولو در راه خود به سیاره ای رسید که میخواره ای در آن زندگی می کرد.دیدار او از این سیاره کوتاه بود ولی باعث اندوهی بزرگ در او شد.
او میخواره را در حالی دید که ساکت و آرام پشت تعدادی بطری خالی و چند بطری پر نشسته بود. پرسید: تو اینجا چه می کنی؟ میخواره پاسخ داد: می نوشم. شازده کوچولو پرسید: چرا می نوشی؟ میخواره پاسخ داد:برای اینکه فراموش کنم!!! شازده کوچولو که دلش برای او سوخته بود پرسید:چه چیز را فراموش کنی؟ میخواره که از خجالت سرش را به زیر انداخته بود گفت:شرمندگی ام را... شازده کوچولو دلش میخواست به او کمک کند,پرسید:شرمنده از چه چیز؟ میخواره که به یک باره ساکت شده بود گفت:شرمنده از میخوارگی!!! و شازده کوچولو مات و مبهوت از آنجا رفت. [ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ] [ 22:27 ] [ یلدا ]
باران جاده های شمال با خدا
رقص برف پاک کن و موسیقی بی کلام با من تو اما فقط خودت را بیاور.
[ چهارشنبه نهم فروردین 1391 ] [ 17:49 ] [ یلدا ]
نارسیس همه روزه برای دیدن زیبایی خود به دریاچه آبهای شیرین در وسط جنگل میرفت. آنچنان شتابان از میان مردم می گریخت که مبادا کسی او را ببیند و از زیبایی اش لذت ببرد, شتابان از میان درختان می گریخت که مبادا اوریاد ها ـ الهه های جنگل ـ او را ببیند و از زیبایی اش لذت ببرند. وقتی به دریاچه می رسید آرام می گرفت و ساعتها در سکوت دریاچه محو زیبایی خود می شد. روزی چنان شیفته خود شده بود که به درون دریاچه افتاد و غرق شد . در جایی که به آب افتاده بود گلی رویید که "نرگس" نامیدندش . دریاچه همه روزه برای برای نارسیس می گریست تا اینکه روزی اوریادها به کنار دریاچه آمدند که از یک دریاچه ی آب شیرین ، به کوزه ای سرشار از اشکهای شور استحاله یافته بود. اوریادها پرسیدند : " چرا می گریی؟" دریاچه گفت : " برای نارسیس می گریم " اوریادها گفتند : " آه ... این شگفت آور نیست که برای نارسیس می گریی ..." و ادامه دادند : " هرچه بود ، با آن که همه ی ما همواره در جنگل در پی اش می شتافتیم ، تنها تو فرصت داشتی از نزدیک زیباییش را تماشا کنی " . دریاچه اشکهایش را پاک کرد و پرسید: مگر, نارسیس زیبا هم بود؟! اوریادها با تعجبی دو چندان پاسخ دادند: آری , او زیبا بود, زیبا ترین بود ولی چگونه ممکن است که تو این را ندانی ؟! تو او را از هر کسی بیشتر دیده بودی, از خودش هم بیشتر; تو تنها کسی بودی که او را می دیدی چگونه ممکن است که ندیده باشی او زیباست؟! دریاچه پاسخ داد: "نارسیس همه روزه ساعت ها بر حاشیه من می نشست اما من هرگز نفهمیدم او زیباست ; برای نارسیس می گریم چون هر بار از فراز کناره ام به رویم خم می شد ، می توانستم در اعماق دیدگانش ، بازتاب زیبایی خودم را ببینم "
[ جمعه چهارم فروردین 1391 ] [ 21:35 ] [ یلدا ]
نوروز یادگار دین زرتشت مهر کوروش جام جمشید تیر آرش خون سهراب رخش رستم عشق بابک بزرگترین جشن ایرانیان مبارک باد [ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 16:33 ] [ یلدا ]
دلـت را بتـکان ...
باز هم محکم تر از قبل بتکان و حالا تو ماندی و یک دل خـانه تـکانی دلـت مبـارک [ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 11:42 ] [ یلدا ]
دستانت را به من بده تا با هم از روی آتش بپریم! آنان که سوختند همه تنها بودند! چهارشنبه سوری مبارک [ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 21:59 ] [ یلدا ]
خاطرات را باید سطل سطل از چاه زندگی بیرون کشید [ شنبه سیزدهم اسفند 1390 ] [ 19:33 ] [ یلدا ]
كجای این جهانی ؟ دستهایم را...هر دو را بالای سرم برایت تكان میدهم من اینجایم..اینجا..!!! یك بغل گریه دارم .....یك بغل حرف نگفته..... كه جایشان فقط در آغوش توست باید در آغوش تو خیمه زد.... مرا در آغوش بكش اینجا هوا سرد است!!!! [ شنبه بیست و نهم بهمن 1390 ] [ 19:53 ] [ یلدا ]
حکایت رفاقت من با تو ، حکایت "قهوه" ایست ، که امروز به یاد تو .....
تلخِ تلخ نوشیدم ! که با هر جرعه ، بسیار اندیشیدم... که این طعم را دوست دارم یا نه ؟! و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن که انتظار تمام شدنش را نداشتم ! و تمام که شد
فهمیدم باز هم قهوه می خواهم ! حتی ، تلخِ تلخ ! شبیه "باز هم " ماندنِ من ، با توی تلخ [ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 ] [ 21:7 ] [ یلدا ]
[ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 ] [ 20:53 ] [ یلدا ]
[ جمعه چهاردهم بهمن 1390 ] [ 17:7 ] [ یلدا ]
بی شک " آغوش تو " هشتمین عجایب دنیاست
واردش که میشوی زمان بی معنامیشود ، هیچ بُعدی ندارد ، بی آنکه نفس بکشی روحت تازه میشود ! تمام ثروت دنیا را به یک وجبش نخواهم بخشید حالا كه دیگر دستم به آغوشت نمی رسد و بوسیدنت موكول شده به تمامی روز های نیامده باید اسمم را در كتاب گینس ثبت كنم تا همه بدانند یك نفر با سنگین ترین بار دل تنگی روی شانه هایش تو را دوست می داشت [ جمعه چهاردهم بهمن 1390 ] [ 16:56 ] [ یلدا ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||